تبليغاتX
برگهای سوخته

برگهای سوخته

فقط بگم كه مخلصتم دختر خاله.

آره به دختر خاله گفتم كه دوستش دارم عاشقشم و ميميرم براش

ناكس اونم دوستم داشت.خب دختر ديگه حجب و حيا داره

دوستت داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم

به زودي ميام و از اتفاقات عشقولانه ايي كه بين ما رد و به در شد مينوسم.

نگين كه بي غيرتم.مينويسم كه از خوندنش كيف كنم و هرگز يادم نره

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 6:44  توسط میثم  | 

امتحانام شروع شده.ديروز دختر خاله و دوستشو تو خيابون ديدم.مثل ماه شده بود.راستش تا چند تا خيابون اونور تر هم يواشكي پشتشون رفتم ببينم چكار ميكنن..هي هر و كر هي هر و كر..ديگه اعصابمو خورد كرده بودن/از كنارش رد شدم و تنه زدم بهش/طوريكه داشت ميوفتاد.هيچ حرفي زده نشد/شب زنگ زد رو گوشيم شروع كرد به گريه كردن/كه اين چه كاريه/چيزي نگفتم فقط سكوت/چي ميگفتم/هم گناهكار بود و هم من مقصر.حوصله ندارم بعدا مينويسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 16:56  توسط میثم  |